تبليغاتX
پدر شعر سپید
احمد شاملو
به زودی از وبلاگ پدر شعر سپید:

دست نوشته های شاملو از کتاب "درها و دیوار بزرگ چین"

شاید برای اولین بار باشه که متن این کتاب به اینترنت میاد تا اونجایی که من می دونم حتی سایت رسمی احمد شاملو هم به این نوشته ها هیچ اشاره ای نداره

نوشته هایی که بعضیاش گوشه هایی از زندگی شاعره که به زبان خودش مطرح می شه. از علاقش به موسیقی که سرکوب شده تا خلقیات خاص خودش.

توصیه می کنم از دستش ندین.

+ نوشته شده در  2009/7/25ساعت   توسط م.مجنون | 
پسر ِ خوب‌ام، ماهان
 
 
  پاشو
 
برو آن کوچه‌ی پاييني،
خانه‌ای هست که سکّو دارد
پيرمردی لاغر مي‌بيني
روي سکّوی دَم ِ خانه نشسته‌ست
با قبای قدک ِ گُل‌ناری;
 
غصه‌ی عالم بر شانه‌ی مفلوک‌اش
 
 
  پنداری.
 

 

شايد از چشمان ِ ترکمني‌ش
زودتر بشناسي‌ش.
 
مي‌روی پيش و
 
 
  بلند
 
(گوش‌هايش آخر
 
تازه‌گي قدری سنگين شده)
 
 
  مي‌گويي: «قورقومّي!»
 
سر تکان خواهد داد
با تاءثر به تو لبخندی خواهد زد
و تو را خواهد بوسيد،
و تو آن وقت به او خواهي گفت
نوه‌ی کوچک ِ من هستي و اسم‌ات ماهان
و برايش از من پيغامي داری.
(خود ِ او اسم‌اش مختوم‌قلي‌ست
سعي کن يادت باشد.)
 
بعد، از قول ِ من
 
 
  اين‌ها را
 
يک‌به‌يک خدمت ِ او خواهي گفت:
ــ آه، مختوم‌قلي
اين چه رويای شگفتي‌ست که در بي‌خوابي مي‌گذرد
بر دو چشم ِ نگران ِ من؟
اين چه پيغام ِ پُراز رَمز ِ پُراز رازی‌ست
که کشد عربده بي‌گفتار
اين‌چنين از تَک ِ کابوس ِ شبان ِ من؟
خواب ِ سنگين ِ پريشاني‌ست
ليک اشارت به مجازش نيست
به گمان ِ من.
 

 

خواب مي‌بينم
 
چند تن مَرديم
 
 
  در ظلمت ِ قيرين ِ شبان‌گاهي
 
که به گورستاني بي‌تاريخ
پِي ِ چيزی مي‌گرديم.
شب ِ پُررازی‌ست:
ظلماتي راکد
در فراسوی مکان،
 
و مکان
 
 
  پنداری
 
مقبره‌ی پوده‌ی بي‌آغازی‌ست
در سرانجام ِ زمان.
 

 

ديرگاهي‌ست زمين مُرده‌ست
و به قنديل ِ کبود
روشنان ِ فلکي
در فساد ِ ظلمات افسرده‌ست.
 
ما وليکن
 
 
  گويي مي‌دانيم
 
که به دنبال ِ چه‌ايم،
ليک اگر چند بدان
نمي‌انديشم
در عمل گويي مرداني هستيم
کز اراده‌ی خود پيش‌ايم.
 
راستي را
 
 
  هر چند
 
شعله‌ی سردی آن‌سان که بر آن بتوان انگشت نهاد
سبب ِ غلغله‌ی جوشش ِ ما نيست،
هيچ انگيزه‌ی بيرون و درون نيز
مانع ِ کوشش ِ ما نيست:
 

 

بيل و کج‌بيل و کلنگ
بي‌امان در کار است
تا ز رازی که به کشف‌اش مي‌کوشيم
پرده بردارد.
(آه، مختوم‌قلي
بارها ديده‌ام اين رويا را
با سری خالي
با نگاهي عُريان.)
 

 


 

 

ناگهان
 
مدخل ِ سردابي
 
 
  آنک!
 
(همه‌گي
مات و حيرت‌زده در يک‌ديگر مي‌نگريم.
 

 

نه، غلط بودم آن‌گاه که گفتم مي‌دانستيم
که به دنبال ِ چه‌ايم!)
 

 

مشعلي بر مي‌افروزم
مي‌خزم در سرداب
و بدان منظر ِ خوف
چشم برمي‌دوزم:
 

 

خفته بر چربي و پوسيده‌گي‌ تيره‌مغاک
پدران‌ام را مي‌بينم يک‌يک
مُرده و خاک‌شده،
استخوان‌ها همه‌گي از پي و گوشت
رُفته و پاک‌شده.
 
چشم‌هاشان را مي‌بينم تنها
 
 
  که هنوز
 
زنده است و نگران مي‌گردد
در ته ِ کاسه‌ی خشکيده‌ی خويش.
من به زانو در مي‌آيم
و سرافکنده به‌زاری مي‌گويم:
 

 

«پدران، ای پدران!
نگراني‌تان از چيست؟
ما خطاهامان را معترف‌ايم.
به مکافات ِ خطاهاست که اکنون اين‌سان سرگردانيم
در زمان‌هايي مجهول
به دياری همه هول
به فضايي همه بيم
وزن ِ زنجير کمرهامان را مي‌شکند
زخم‌های تن ِمان خون مي‌بارد
و چنان باری از خفّت‌مان بر دوش است
که نه اشکي بر چشم توانيم آورد از شرم
و نه آهي بر لب از بيم...
 

 

نگراني‌تان از چيست؟
ما خطاهامان را معترف‌ايم
و به جبران ِ خطاهامان مي‌کوشيم.»
 
پدران
 
 
  اما
 
 
  در پاسخ
 
با نگاهي از نفرت
سوی من مي‌نگرند
ــ با نگاهي که به آهي مي‌ماند ــ
 
و به آرامي
 
 
  در کاسه‌ی سر
 
چشم‌هاشان را
 
 
  مي‌بينم
 
 
  (انگورک ِ چندی از قير)
 
که به حسرت مي‌جوشد
مي‌کشد راه و فرومي‌چکد آهسته به خاک
و به حسرت مي‌ماسد ــ
 

 

و تمام!
 

 


 

 

همه رويايم اين است.
 

 

شايد اين رويا اخطاری باشد.
شايد اين رويا مي‌گويد کفاره‌ی ناداني ما چندان سنگين است
که به جبران‌اش ديری بايد
هر زمان منتظر ِ فاجعه‌يي ديگر باشيم.
من نمي‌دانم تعبيرش چيست
يا اشارت به چه دارد، اما
 
همه‌ی زنده‌گي من شده اين وحشت
 
 
  اين کابوس
 
 
  اين تکرار.
 

 

با خودم مي‌گويم:
 

 

«قصه‌ی بي‌سروته!
من نبايد در فکرش باشم.
علت‌اش معلوم است:
بس‌که لاينقطع از مُرده و از قاری
بس‌که لاينقطع از گور و کفن، مرگ و عزاداری
 
  شايد
 
صبح تا شام سخن مي‌گويند...
 
 

 

نه،
با کمي کوشش
 
از خاطره پاک‌اش خواهم کرد!»
 

 

اما
 
لحظه‌يي ديگر
 
 
  اين رويا
 
 
  باز ازنو!
 
لحظه‌يي ديگر و
 
 
  پيمودن ِ اين راه ِ دراز
 
 
  از نو!
 

 


 
راستي را
 
 
  مختوم
 
من به تقدير و به پيشاني و اين‌گونه اباطيل
 
 
  ندارم باور.
 
اگر از من شنوايي داری
 
 
  مي‌گويم
 
هر کسي قطره‌ی خُردی‌ست در اين رود ِ عظيم
که به تنهايي بي‌معني و بي‌خاصيت است،
 
و فشار ِ آب است
 
 
  آن ناچاری
 
که جهت‌بخش ِ حقيقي‌ست.
 
ابلهان
 
 
  بگذار
 
 
  اسم‌اش را
 
 
  تقدير کنند.
 

 


 

 

حرف ِ من اين است:
قطره‌ها بايد آگاه شوند
 
که به هم‌کوشي
 
 
  بي‌شک
 
مي‌توان بر جهت ِ تقديری فايق شد.
 

 

بي‌گمان ناآگاهي‌ست
آنچه آسان‌جو را وامي‌دارد
که سراشيبي را
نام بگذارد تقدير
 
و مقدّر را
 
 
  چيزی پندارد
 
که نمي‌يابد تغيير.
 

 

رود ِ سردرشيب اين را مفت ِ خود مي‌شمرد;
رود ِ سردرشيب
به همين ناآگاهي زنده‌ست،
و به نيروی همين باور ِ تقديری
زنده و تازَنده‌ست.
 

 

اين‌چنين است که ما هم ــ من و تو ــ
سرنوشتي اين‌سان مي‌يابيم:
 
تو
 
 
  غمين و ماءيوس
 
مي‌نشيني ساعت‌ها
 
سر سکّو
 
 
  جلو ِ خانه‌ی تاريک‌ات
 
غرق ِ انديشه‌ی بي‌حاصلي اين همه سال
که چه بيهوده گذشت;
 
و من
 
 
  اين گوشه
 
 
  در اين فکر ِ عبث
 
که بيابم جايي هم‌نفسي:
غم‌گُساری که غمي بگذارم با او
باری از دل بردارم با او.
 
و در اين ساعت
 
 
  رود
 
سرخوش از باور ِ تقديری‌ آسان‌جويان
همچنان در تک و در تاز است;
 
که چنين باور
 
 
  تا هست
 
عمر ِ آن بهره‌کش ِ قحبه دراز است.
 

 


 
آه، مختوم‌قلي
 
 
  من گه‌گاه
 
سردستي
 
 
  به لغت‌نامه
 
 
  نگاهي مي‌اندازم:
 

 

چه معادل‌ها دارد پيروزی! (محشر!)
چه معادل‌ها دارد شادی!
چه معادل‌ها انسان!
چه معادل‌ها آزادی!
 

 

مترادف‌هاشان
چه طنين ِ پُروپيماني دارد!
 
وای، مختوم‌قلي
 
 
  شعر سرودن با آن‌ها
 
چه شکوه و هيجاني دارد!
 

 

نه!
 
من نمي‌خواهم باشم
 
 
  تنها
 
نوحه‌خواني گريان. ــ
 
 
  مي‌بيني؟
 
کار ِ من اين شده است
که بيايم به اتاقم هر شام
و به خاموشي خورشيدی ديگر
کلماتي ديگر گريه کنم.
 
گاه با خود مي‌گويم:
 
 
  «سهم ِ ما
 
 
  پنداری
 
 
  شادی نيست.
 
لوح ِ پيشاني ما مُهر ِ که را خورده؟ خدا يا شيطان؟»
 
باز مي‌گويم:
 
«هرچند
دائماً مرثيه‌يی هست که بنويسي
يا غريو ِ دردی
که دل‌ات را بچلاند در مشت‌اش،
و به هر حالي
 
هست
 
دائماً اشک ِ غمي گُرده‌شکن در چشم
که سراپای جهان را لرزان بنگری از پُشت‌اش ــ
 

 

هرچند
نابه‌کاراني هستند آن‌سو
(چيره‌دستاني در حرفه‌ی «کَت‌بسته به مَقتَل بردن»)
و دليراني دريادل اين سو
(چربدستاني در صنعت ِ «زيبا مردن») ــ
 
همه‌جا هست اگر چند
 
 
  (به خود مي‌گويم باز)
 
پُل ِ متروکي بر بستر ِ خُشک‌آبي
در يکي جاده‌ی کم آمدوشد
که پسين‌منزل و پايان ِ ره ِ مردم ِ دريادل باشد،
باز
زير ِ پُل
 
دريا
 
 
  از جوش نمي‌ماند
 
زير ِ پُل
 
 
  دريا
 
 
  پُرصلابت‌تر مي‌خواند.»
 

 
روزگاری
 
 
  با خود
 
دردمندانه مي‌انديشيدم
که پيام از توفان‌ها نرسيد
و نسيمي که فرازآمد از گردنه‌های صعب
بر جسدهايي بيهوده وزيد ــ
 
به جسدهايي
 
 
  آونگ
 
بر اميدی موهوم‌ـ
 
ليک اکنون ديگر
 
 
  مختوم
 
من هراس‌ام نيست
اگر اين رويا در خواب ِ پريشان ِ شبي مي‌گذرد
يا به هذيان ِ تبي
يا به چشمي بيدار
يا به جاني مغموم...
 

 

نه
من هراس‌ام نيست:
 

 

ز نگاه و ز سخن عاری
 
شب‌نهاداني از قعر ِ قرون آمده‌اند
 
 
  آری
 
که دل ِ پُرتپش ِ نورانديشان را
وصله‌ی چکمه‌ی خود مي‌خواهند،
 
و چو بر خاک در افکندندت
 
 
  باور دارند
 
که سعادت با ايشان به جهان آمده است.
 

 

باشد! باشد!
من هراس‌ام نيست،
چون سرانجام ِ پُراز نکبت ِ هر تيره‌رواني را
که جنايت را چون مذهب ِ حق موعظه فرمايد مي‌دانم چيست
خوب مي‌دانم چيست.
 

 

۲۰ تير ِ ۱۳۶۰
+ نوشته شده در  2009/7/25ساعت   توسط م.مجنون | 
کژمژ و بي‌انتها
به طول ِ زمان‌های پيش و پس
ستون ِ استخوان‌ها
چشم‌خانه‌ها تهي
دنده‌ها عريان
دهان
 
  يکي برنامده فرياد
فرو ريخته دندان‌ها همه،
سوت ِ خارج‌خوان ِ ترانه‌ی روزگاران ِ از يادرفته
در وزش ِ باد ِ کهن
 
  فرونستاده هنوز
 
  از کي ِ باستان.

باد ِ اعصار ِ کهن در جمجمه‌های روفته
بر ستون ِ بي‌انتهای آهکين
فروشده در ماسه‌های انتظاری بدوی.

دفترهای سپيد ِ بي‌گناهي
به تشتي چوبين
بر سر
معطل مانده بر دروازه‌ی عبور:
نخ ِ پَرکي چرکين
بر سوراخ ِ جوالدوزی.

اما خيال‌ات را هنوز
فراگرد ِ بسترم حضوری به کمال بود
از آن پيش‌تر که خواب‌ام به ژرفاهای ژرف اندرکشد.

گفتم اينک ترجمان ِ حيات
تا قيلوله را بي‌بايست نپنداری.

آن‌گاه دانستم
که مرگ
 
  پايان نيست.

۱۳۷۸
+ نوشته شده در  2009/3/18ساعت   توسط م.مجنون | 
جوشان از خشم
مسلسل را به زمين کوفت
دندان به دندان بَرفشرده
کلوخ‌ْپاره‌يي برداشت با دشنامي زشت
و با دشنامي زشت
بَرابَريان را هدف گرفت.

هم‌سنگران خنده‌ها نهان کردند.

سهراب گفت:
 
  ــ آه! ديدی؟
سرانجام
او نيز...

۱۱ ارديبهشت ِ ۱۳۷۴
+ نوشته شده در  2008/12/23ساعت   توسط م.مجنون | 
تنها ...

اکنون مرا به قربان‌گاه مي‌برند
گوش کنيد اي شمايان، در منظري که به تماشا نشسته‌ايد
و در شماره، حماقت‌هاي ِتان از گناهان ِ نکرده‌ي ِ من افزون‌تر است!


ــ با شما هرگز مرا پيوندي نبوده است.


بهشت ِ شما در آرزوي ِ به برکشيدن ِ من، در تب ِ دوزخي‌ي ِ انتظاري
بي‌انجام خاکستر خواهد شد; تا آتشي آن‌چنان به دوزخ ِ
خوف‌انگيز ِتان ارمغان برم که از تَف ِ آن، دوزخيان ِ مسکين،
آتش ِ پيرامون ِشان را چون نوشابه‌ئي گوارا به‌سرکشند.


چرا که من از هرچه با شماست، از هر آن‌چه پيوندي با شما داشته
است نفرت مي‌کنم:
از فرزندان و
از پدرم
از آغوش ِ بوي‌ناک ِتان و
از دست‌هاي ِتان که دست ِ مرا چه بسيار که از سر ِ خدعه فشرده است.


از قهر و مهرباني‌ي ِتان
و از خويشتن‌ام
که ناخواسته، از پيکرهاي ِ شما شباهتي به ظاهر برده است...


من از دوري و از نزديکي در وحشت‌ام.
خداوندان ِ شما به سي‌زيف ِ بي‌دادگر خواهند بخشيد
من پرومته‌ي ِ نامرادم
که از جگر ِ خسته
کلاغان ِ بي‌سرنوشت را سفره‌ئي گسترده‌ام


غرور ِ من در ابديت ِ رنج ِ من است
تا به هر سلام و درود ِ شما، منقار ِ کرکسي را بر جگرگاه ِ خود احساس
کنم.


نيش ِ نيزه‌ئي بر پاره‌ي ِ جگرم، از بوسه‌ي ِ لبان ِ شما مستي‌بخش‌تر بود
چرا که از لبان ِ شما هرگز سخني جز به‌ناراستي نشنيدم.


و خاري در مردم ِ ديده‌گان‌ام، از نگاه ِ خريداري‌ي ِتان صفابخش‌تر
بدان خاطر که هيچ‌گاه نگاه ِ شما در من جز نگاه ِ صاحبي به برده‌ي ِ
خود نبود...


از مردان ِ شما آدم‌کشان را
و از زنان ِتان به روسبيان مايل‌ترم.


من از خداوندي که درهاي ِ بهشت‌اش را بر شما خواهد گشود، به
لعنتي ابدي دلخوش‌ترم.
هم‌نشيني با پرهيزکاران و هم‌بستري با دختران ِ دست‌ناخورده، در
بهشتي آن‌چنان، ارزاني‌ي ِ شما باد!
من پرومته‌ي ِ نامُرادم
که کلاغان ِ بي‌سرنوشت را از جگر ِ خسته سفره‌ئي جاودان گسترده‌ام.


گوش کنيد اي شمايان که در منظر نشسته‌ايد
به تماشاي ِ قرباني‌ي ِ بيگانه‌ئي که من‌ام ــ :
با شما مرا هرگز پيوندي نبوده است.

۱۳۳۵

+ نوشته شده در  2008/10/31ساعت   توسط م.مجنون | 
 
تارهای بي‌کوک و
کمان ِ باد ِ ول‌انگار
باران را
گو بي‌آهنگ ببار!

غبارآلوده، از جهان
تصويری باژگونه در آب‌گينه‌ی بي‌قرار
باران را
گو بي‌مقصود ببار!

لبخند ِ بي‌صدای صد هزار حباب
در فرار
باران را
گو به‌ريشخند ببار!


چون تارها کشيده و کمان‌کش ِ باد آزموده‌تر شود
و نجوای بي‌کوک به ملال انجامد،
باران را رها کن و
خاک را بگذار
 
  تا با همه گلويش
 
  سبز بخواند
باران را اکنون
گو بازی‌گوشانه ببار!

۲۶ دی ِ ۱۳۵۵
رم
+ نوشته شده در  2008/10/17ساعت   توسط م.مجنون | 

 کلارا خانس، این شعر را پس از دیداری در سال ۷۸ با شاملو نوشت.

Image

پرکشيدن بر چشم‌انداز سوزان و
بر قله‌های پربرف
تا سرسبزی‌ها:
این‌جا برمن است و حالا صداها در سرم گرد می‌آیند و
در آن صدا يگانه می‌شوند:
از آن شب
که در اتاقی تاريک از دیدار خبر دادند.
آری، به "برمن" باز می‌گردم
و دیگر بار این دوری‌است
که بر دقايقِ دلواپسی افزوده می‌شود.

نامه‌ای که در هوا چرخید و
من که نمی‌دانم چگونه بايد نوشت، آن‌جا که پاسخی نيست
و حضور بی وقفه‌ی شعر، دیگربار
تنيده به وقایع موطن جوانی
با نامه‌ای و عکسی در روزنامه
و تصویرش در اعتراضِ دانشجويان.

"برمن" اما رسيدن است و
بی‌درنگ سلام‌کردن به سعید، شاعری که به آلمانی می‌نويسد.
با او از شاملو سخن‌گفتن است و
نظاره‌ی چشمانش که غرق اشک‌ می‌شوند.
می‌شنوم:
"بزرگ بود، یک‌تنه، چندین مرد بود
 هيچ‌کس قهرمانان را نسرود
 آن‌گونه که او..."
نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت...

پس تقلای واژه پنهان شد
اما انعکاس لرزش نخستین‌اش در هوا باقی‌ماند
چنين است که خیالم را رها نمی‌کند
جوانی که با من از موطنِ سلاخان و پرندگان می‌گويد

"برايتن برايتنباخ" اما اين‌جاست. خوش‌پوش و مودب،
می‌گويد : "زندان را که رهاکردم" و ناگاه رضا به خیالم در می‌آید
و مخاطره‌ی فيلم‌هايش.
و دیگران
در جستجوی ويرانه‌هایی و اسبی سفيد.

هميشه اسبی است در آخرين شعرهايم
هميشه شقايق و سوگِ سياوش
هميشه آتشی در درون
و رقصِ شعله‌ها در پيچک‌های پارک برمن
که "برمن" پارکی است و رودی آرام با مرغابی‌ها
و وقارِ سربزيرِ درختانی که در آب‌ها برگ می‌شويند!
رد کردن پلی و گم‌شدن در کوچه‌ی "بوچر استراسه"
و ناگهان نام "پائولو مادرسون بکر" را می‌یابم
حالا "ريلکه" در فضا شناور است
تازه می‌فهمم
درست مثلِ مردِ کوری که چيزی را درمی‌يابد
و مرگت را درمی‌يابم بی‌آن‌که برايش نامی داشته‌باشم.
ریلکه برايش نوشته‌بود.
و من نیز چنین احساس می‌کنم، درست مثل زن کوری که ...

نه در خيابان‌ها
و نه در ميدان‌چه‌ی بازار
هيچ‌کس نيست
که به "نوازندگان برمن" اندیشه کند
به نمای "سان پدرو"
و موزه‌ای که در شعر کوتاه شاعری گشايش يافت.
پيچک‌هایی که امروز کناره‌های راه را می‌پوشانند،
به انبوهی پیچک‌های"چتووی يانوک" هستند
وقتی او به ديدار "سيدونيا نادهرن" می‌رفت،
اين‌جا اما، بالاتر از همه در "برمن"
"کلارا وستهوف" ، "یار شیرین"‌اش
و هشيواری به هر آن‌چه ديری نمی‌پايد.

بیقرار ‌زيستی
که میدانستی اين، همه نيست
زندگی، فقط یک بخش دارد و کدام بخش؟
زندگی فقط صدايی است و از کجا میآيد؟
زندگی، فقط معنایی دارد
پیوسته به دوایر بسیار فضا
که به‌سوی دوری رشد می‌کنند ...

آن دايره، آری، بزرگ ‌می‌شود
در شعر بزرگ‌ می‌شود
به سوی زندگی‌هايی که دیگر نمی‌توانند باشند
و به سوی مرگِ عاشقان.
و کسی در اعماق درمی‌يابد:
که هر فرشته‌ای موحش‌ است
و شعر موحش است و زيباست
چرا که شعر، هفت‌آسمان را از هم می‌درد
ما را نيز
و ما خود را در آن از هم می‌دریم
تا حتی در عدم خانه‌کنيم
در عدم، آری
اما شايد در آن عدم که به برقِ شعرِ تازه‌ی او مصلوب می‌شود:
اين بندبازی‌ها
درمغاک شبی سمج
که ساعات را زخم می‌زند...

هر فرشته‌ای موحش است و اين جوان
با آن جوانک آلمانی، نيکلای، در تقابل است
 که غزل می‌سراید و "هنرِ فوگ" می‌خواند.

شعر، حضوری بی‌بازگشت است
و فراموشی را بدان راه نيست،
شاید تنها امکانِ فراموشی همان شعر باشد.
بی نسيان. و با اين حال
من همه‌چيز را از ياد می‌برم
وقتی چيزی می‌خوانم و نام بوبروسکی را می‌برم.

تک و پو آغاز می‌شود
شهرت بوبروسکی صحنه‌ایست
که "میخاییل آگوستين" به من می‌بخشد.
"سوياتا هات" کتاب‌هايش را بر دست‌هايم می‌گذارد
و با من از "ناچيکتا" می‌گويد
که مرگ، سه آرزويش را برآورده‌کرد
چه مشتاق بود که معنای زندگی را دريابد.
در امتدادِ خيابان‌های برمن که به رودخانه سرازير می‌شوند
و در جاده‌ای پردرخت
پرسشِ "ناچيکتا" را تکرار می‌کنم.
چراکه آن جوان برایم ‌نوشت: " آرزوها در بندمان می‌کنند"،

سیل حزن دلم را برمی‌آشوبد
و مهِ صبح‌گاهی را می‌جويم...

سخن نگفتن!
من خود، سکوتم.
لب‌فروبسته چرا که پاسخی نيست!
سخنی نگفتن، هرگز!
اما زبان تسخيرم می‌کند.
بوبروسکی گفت درخت
بزرگ‌تر از شب
با نفس‌های درياچه‌های دره و
با زمزمه‌ی فراز سکوت
درخت زندگی،
زندگی
زندگی فراز سکوت
فرو یا فرای سکوت
از اين روست که فقط می‌توان پاسخ‌داد:" زنده‌ام!"
شايد زندگیمان اینجا
در چشم‌اندازی به سرسبزی مازندران
و آنجا که بوبروسکی شعرهايش را می‌نوشت
در مسيرِ کار. -"بريگيته اولس‌چينسکی"
گفت که او با "پل سلان" دوست بوده‌است.


"بريگيته" عصاره‌ی شعرها را می‌گيرد
شعرهایش تندیس روبان‌های مرتب‌اند،
"يواخيم سارتوريوس" اما
شعرها را رها می‌کند که بخرامند!

"قصدِ آواز نداری؟" مارتين می‌پرسد
و پيشِ نگاه‌مان روتردام قدمی‌کشد
پارکی و بساط کتاب‌فروشان
محمود درويش و آدونيس
داغلارجا که پادشاهان را می‌ماند.
فيلمی که رخصت نيافت از شاملو بگويد
دلاوريش را
کوهِ رنج و پای بريده‌اش را.

و آن عصرِ زلال که مرا پرمی‌کند
و ازشرمِ حضور تا انفجار شادی‌ها می‌بردم
چهره‌ی آيدا و دوستان
و او، ايستاده چون زبان
چنان درختی فراسوی سکوت.
به مارتين می‌گويم: "رفتم که او را ببينم..."
و مردی جوان در ایران است، شاعری شگفت...
ناگهان از اسب بر زمين می‌افتم
هنوز نمی‌دانم که چگونه به او بنويسم

همه چيزی عبث می‌نمايد
جايی که زندگی پرندگان هر روز برابر سلاخان می‌گذرد.
نگاهی می‌اندازم به مرد کره‌ای
که صدايی مضحک دارد
اما نمی‌توانم انگليسی‌ها را تحسين نکنم
و بازیهای آوايیشان را،
و آن شاعره‌ی ايرلندی را
که پيش از هر شعر می‌گويد
که هر کسی در آن دليل نوشتنش را پيدا می‌کند.
می‌توانستم چون آن‌ها باشم
ناگفته‌ايست اما، که بايد گفته‌شود
فقط یکی
و در تئاتر احساسم را بر "بوبروسکی" فاش می‌کنم
نواری از ملودی ساکسيفون بدست می‌کنم
تا گيسوی صدايم را بافه کنم و با او به سخن درآيم
و در اين مکالمه از ياد می‌برم...

امسال سالِ خطاهای مکرر است
در رفت، قطار را گم می‌کنم
در برگشت، ايست‌گاه را
تلق‌تلق قطار و اندیشه‌ها
شکل‌های استیصالی واحدند...
برمن اين است: سری که به ناگاه نقشِ تهی می‌زند.
چون نامه‌ای که در شکنندگی خويش سفيد نوشته می‌شود.
زندگی تنها یک بخش است...
و آنجا، چنان دور که کناره‌ايش نيست،
ایمان به عشق به سرعت باد می‌گذرد.
زندگی فقط همين لحظات است ، آن لحظات يگانه
که جاودانگی است:
ديدار از احمد شاملو
يا کلمات "مارتين" : "آیا در خطر است؟"

کمين، که به تهديد چشم می‌دراند و
باد که گِرد بر گِردش سيم‌های خاردار می‌تند،
زندان‌هايی که از پرندگان پرمی‌شوند.
و آن‌جوان
آن عکس روزنامه که بی‌شک اوست با دوستش
و قطعيتی که آدمی را ميخ‌کوب می‌کند!
و پوستری که بالاسرشان اعتراض می‌کند به "حرکتِ غيرقانونیِ گروه‌هایِ فشار"
اما عشق را چه توانيست در برابرِ اربابانِ جهان
هشيواری که من می‌گويم
و"نه، ممکن نيست" که سعید با من می‌گويد
و هشيواری پشتِ در می‌ماند تا باز هم تاخيرکند...

و سعید به شاملو باز می‌گردد
به کلماتش در آمريکا
و شهامتش در بازگشت
"تا روز مرگش
هرچه را که بايد، گفت
و وقتی مرد، آيدا به باغچه رفت، گلی چيد و برپای او نهاد"
گل را می‌بينم
به سرخی شعله‌ها
و دستان آيدا را
در آئينی چنان کهن که پرانام هندوها
روشنی را در درختان می‌بينم و در بوته‌های رسیده
و نخستين کلماتی را میشنوم که او با من گفت:
"آيا به شعرهای من می‌ماند آيدا؟"
بانوی باران است آيا؟


آنگاه بانوی پرغرورِ عشقِ خود را ديدم
در آستانه‌ی پرنيلوفر
که به آسمانِ بارانی می‌انديشيد...

بی شک اوست و شعر به دوايری می‌پيوندد
که در فواصل گسترده می‌شوند
و ما بايد چنين می‌کرديم
می‌پيوستيم و در فاصله‌ها می‌باليديم
اما چگونه می‌بايست...
حالا به "جيری اورتن" فکرمی‌کنم.
روزی که می‌مرد بيست و دو ساله می‌شد
و چون يهودی بود
هيچ بيمارستانی او را نپذيرفت.

به تو می‌نويسم کارينا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ای ...
شکننده، آری. شکننده و سخت
چونان سخت که از پراگِ اشغالی بيرون نيايی
و روز به روز محاصره‌ای که تنگ‌تر می‌شود را بنويسی

به تو می‌نويسم کارينا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ام!

او می‌دانست چه بنويسد
رنجش با مخاطره‌ی زيستن همراه‌شده‌بود
من اما...
اگر بگويم "لک‌لک‌ها"
با جوانی که لک‌لک‌هايش در درياچه مرده‌اند
در درياچه‌ی محصورِ بيدهای مجنون!
"شعر" بگويم اگر، شاهد از او میآورد
که بايد شيپور باشد نه لالايی
سازها ترانه‌ی خون میکنند
 اگر از آهنگ حرفی در ميان آرم
غياب را اگر يادآور شوم
يارش در بوسه شکلِ غياب می‌گيرد
که دوست‌داشتن جنگ است
در موطنِ سلاخان و پرندگان!
و او چگونه از دستانش حفاظی پولادين می‌کَند
تا پرندگان را به صدفِ دستانش نگاه‌بانی کند!
چگونه بايد ايمان داشت؟

وقتی که دل می‌گيرد در پارک "برمن"
کنار پيچک‌ها و سنبله‌های آبی،
بايد بايستی و ببينی
که رود را سريدنِ مرغابی آشفته‌کرده‌است
و چهره‌ات که به دايره‌ها پيوسته‌است
کلماتِ شاملو را تکرارمی‌کند تا تو آن‌ها را نقش جان خود کنی:
«ــآه ای يقينِ يافته، بازت نمی‌نهم!»

شعر از کلارا خانس، ترجمه‌ی محسن عمادی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/8/1ساعت   توسط م.مجنون | 

بیانیه اعتراض به مزایده میراث ملی

دوستان، عزیزان


با مراجعه به این آدرس و امضای بیانیه‌ی اعتراضی، ما را در رسیدن به هدف حفظ یادگارها و میراث احمد شاملو، شاعر ملی ايران، یاری دهید. لطفا این خبر را برای همه‌ی دوستان‌تان از هر طریقی که صلاح می‌دانید بفرستید.

متن فارسی بیانیه:


از ميراث احمد شاملو با تبديل خانه‌اش به موزه‌اي جهت نگهداري یادگارهایش حمایت کنید!

با اجرای حکم مزايده‌ی اموال، یادگارهای احمد شاملو، شاعر بزرگ معاصر ايران، در معرض خطر پراكنده شدن است. اقدام فوري براي حفظ یادگارهای او براي نسل آينده ضروري است.

بسياري شاملو را برای اشعار قدرتمندش در دفاع از كرامت انسانی و ضديت با جور، در پيشه‌اي ادبي و هنري كه بيش از نيم قرن به طول انجاميد، به حق، شاعر ملي ایران  می‌دانند. او آواز اشتیاق سوزان مردمش براي كرامت و آزادي بود چه در دوران پادشاهي و چه در جمهوري اسلامي. براي چندين نسل از ايرانيان، آگاهي ملي ايرانیان، هرگز به میزانی از وضوح و شيوايي كه  اشعار شاملو بدان دست یافته‌است، نرسيده است.

در زمان مرگ شاملو در 2 مرداد 1379 ، خانه ساده اش در خارج از تهران، از سال‌ها پيش بخشي از ميراث تاريخ هنري و فرهنگي ايران شده بود. آن‌جا بود که شاعرما،  بسياري از به يادماندني‌ترين اشعارش را سرود، و همان‌جا بود كه بسياري از برترين هنرمندان و انديشمندان ايران با او دیدار می‌کردند. آن‌جا بود كه زندگی کرد و رفت. اين خانه، گنجور دست‌نوشته‌ها، كتاب‌ها و خاطرات شاعر است. بسياري از هنرمندان برجسته‌ی زمانش او را به عنوان بزرگترين شاعر معاصر ايران در طول چند دهه ستودند و  شماری از بهترين آثار خود را به نشانه عشق و قدرداني خود از شعر و مهمان‌نوازيش به او و همسرش آيدا پیشکش کردند .

مزايده‌ی خانه و آن‌چه در آن است، از ملموس يا غير ملموس، معادل به مزايده گذاشتن نيم قرن از ميراث و خاطره‌ی جمعي ما ايرانی‌هاست. در زمان درگذشت شاعر، ستايندگان شعر او و تمام كساني كه سرنوشت ميراث هنر و انديشه ايران برايشان مهم است، اميدوار بودند كه خانه‌اش به موزه‌ای ملي بدل شود تا یاد شاملو را براي نسل‌هاي آينده نگه‌ بدارد و محلي براي جمع آوري ساير یادگارهای شاعرمان باشد. متاسفانه، در صورت عدم واكنش فوري براي توقف پراكنده‌شدن اموال شاملو اين اميد به شکل جبران‌ناپذیری از بين خواهد رفت.

در بسياري از كشورها، دولت است كه خود را مسوول حفظ منابع و سمبل‌هاي ميراث ملي مي‌داند. متاسفانه،‌ جمهوري اسلامي ايران يا در اين لحظه‌ی مهم سهل‌انگار است، و يا اجازه مي دهد اموال شاعري كه به خودداري از پشتيباني حكومت شتاخته شده است، پراكنده گردد تا شايد خاطره‌ی او از حافظه‌ی زمان محو شود. به هر حال، اين قصور و سستي عبثی ‌است كه حافظه جمعي ايران آن‌را نخواهد بخشيد، به ويژه در ایامی كه مبالغ هنگفتي صرف کسانی می‌شود كه تنها  ارزش هنريشان مداحي حكومت‌مداران است.

ما ايرانيان و دوستداران شعر فارسي شديدا نگران آن هستیم که دلایل شخصی و مالی موجب از دست رفتن یادگارهای شاملو شوند. در اين روزگار تاريك، و در شرایط كمبود حمايت از ميراث بزرگ شعر پارسي‌است که به ناچار باید از جامعه‌ی جهانی طلب یاری کنیم. ما از يونسكو خواستاريم كه با همه‌ی منابع موجود، با پافشاري برماندن همه‌ی اين یادگارها به صورت يك‌جا در خانه‌ی وي به نجات میراث شاملو بيايد. مصرانه از يونسكو خواستاريم كه با استفاده از التزامات و قواعد بين‌المللي، اقدامي فوري براي متقاعد کردن جمهوري اسلامي ايران به حراست از مايملك شاعر بزرگ ايران، از طريق اختصاص خانه‌ی وي به موزه اي جهت حفظ یادگارهایش کند.

لطفا در امضاي اين بیانیه به ما بپيونديد تا توجه و نگراني خود  را نسبت به از دست رفتن قريب‌الوقوع یادگارهای شاملو نشان داده و حمايت خود را از تبدیل خانه‌اش به يك موزه ملي جهت نگهداري این نشانه‌ها براي نسل‌هاي آينده، دانشجويان و دوستداران شعر شاملو اعلام کنيد.

با سپاس
جمعیت دوست‌داران احمد شاملو

+ نوشته شده در  2008/7/18ساعت   توسط م.مجنون | 

+ نوشته شده در  2008/5/27ساعت   توسط م.مجنون | 

نه در خيال، که روياروي مي‌بينم
سالياني بارآور را که آغاز خواهم کرد.


خاطره‌ام که آبستن ِ عشقي سرشار است

کيف ِ مادر شدن را

 

 

در خميازه‌هاي ِ انتظاري طولاني

 

 

مکرر مي‌کند.


[]

خانه‌ئي آرام و
اشتياق ِ پُرصداقت ِ تو
تا نخستين خواننده‌ي ِ هر سرود ِ تازه باشي
چنان چون پدري که چشم به راه ِ ميلاد ِ نخستين فرزند ِ خويش است;
چرا که هر ترانه
فرزندي‌ست که از نوازش ِ دست‌هاي ِ گرم ِ تو
نطفه بسته است...
ميزي و چراغي،
کاغذهاي ِ سپيد و مدادهاي ِ تراشيده و از پيش آماده،
و بوسه‌ئي
صله‌ي ِ هر سروده‌ي ِ نو.


و تو اي جاذبه‌ي ِ لطيف ِ عطش که دشت ِ خشک را دريا مي‌کني،
حقيقتي فريبنده‌تر از دروغ،
با زيبائي‌ات ــ باکره‌تر از فريب ــ که انديشه‌ي ِ مرا
از تمامي‌ي ِ آفرينش‌ها بارور مي‌کند!

در کنار ِ تو خود را

 

 

من

کودکانه در جامه‌ي ِ نودوز ِ نوروزي‌ي ِ خويش مي‌يابم
در آن ساليان ِ گم، که زشت‌اند
چرا که خطوط ِ اندام ِ تو را به ياد ندارند!


[]

خانه‌ئي آرام و
انتظار ِ پُراشتياق ِ تو تا نخستين خواننده‌ي ِ هر سرود ِ نو باشي.


خانه‌ئي که در آن

سعادت

 

 

پاداش ِ اعتماد است

و چشمه‌ها و نسيم

 

 

در آن مي‌رويند.

بام‌اش بوسه و سايه است
و پنجره‌اش به کوچه نمي‌گشايد
و عينک‌ها و پستي‌ها را در آن راه نيست.


[]

بگذار از ما

 

 

نشانه‌ي ِ زنده‌گي

 

 

هم زباله‌ئي باد که به کوچه مي‌افکنيم

تا از گزند ِ اهرمنان ِ کتاب‌خوار
ــ که مادربزرگان ِ نرينه‌نماي ِ خويش‌اند ــ امان ِمان باد.


تو را و مرا

 

 

بي‌من و تو

 

 

بن‌بست ِ خلوتي بس!

که حکايت ِ من و آنان غم‌نامه‌ي ِ دردي مکرر است:
که چون با خون ِ خويش پروردم ِشان

باري چه کنند

 

 

گر از نوشيدن ِ خون ِ من ِشان

 

 

گزير نيست؟


[]

تو و اشتياق ِ پُرصداقت ِ تو
من و خانه‌مان
ميزي و چراغي...


آري
در مرگ‌آورترين لحظه‌ي ِ انتظار
زنده‌گي را در روياهاي ِ خويش دنبال مي‌گيرم.
در روياها و
در اميدهاي‌ام!

۲۴ ارديبهشت ِ ۱۳۴۲

+ نوشته شده در  2008/4/6ساعت   توسط م.مجنون |